تبليغاتX
باران






دومين روز . . .
 

امروز دومين روز بيست سالگيمه

از همون اولين روزش با ماجراهاي عجيب و غريب شروع شد و اميدوارم، خوب تموم شه. معمولا بزرگتر ها به ما هرچي مي گن خودشون بهش عمل نمي كنن. اما داييم يه حرفي زد كه خودش هم بهش عمل مي كنه. اونم اين كه آدم هر چقدر هم كه خوب باشه بايد بي رحم باشه تا، بتونه زندگي كنه. من هم مي خوام از اين به بعد، بي رحمانه زندگي كنم. خسته شدم از بس به همه ((بله)) گفتم. مي خوام ((نه)) رو بيارم تو كارام. نظر شما چيه؟؟؟

تاريخ ارسال : شنبه 27 بهمن1386
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : حديث ماتم


خيال ابريشمي
دور دست ها پیداست

و مردمانی که می روند

به ناکجا

هیچ کس،

مقصد را نمی داند

همه می روند

کوچک و کوچک تر می شوند... محو می شوند

آری!

وقتی که دیگر نخواهی بود

دیگر

چه سود، رفتن ها،

رسيدن ها

تو هم حركت مي كني

دستت را به ميله ابريشمي خيال گرفته اي

چشمانت امتداد ويراني را

مي خواند

در حالي كه ماده درپيچ هاي تند، تو را

به بدبختي عظيم پيشرفت مي رساند

تو در سرزمين باور هايت

در رزمايشي بزرگ

مي جنگي

براي رسيدن به آزادي

ولي در ميان مسير،

ضربه هاي محكم جسم

تو را مانند ضربه هاي محكم پتكي،

 از حركت در مسيرت

باز ميدارد

و دوباره به وحشت اين ديوانه بازار

برمي گردي . . .

باز چشمانت را مي بندي،

سعيت را مي كني

ولي،

نمي تواني . . .

تا پرواز را سرگرفتي

صداي فريبنده زني درگوشت

زمزمه مي كند

((اتوبوس در ايستگاه مي ايستد))

وجسمت ثابت قدم در اين وا نفسا

لحظه به لحظه

به مقصد نزديك تر مي شود

در حالي كه،

خيال هاي ابريشميت

نخ نما شده

و بندهاي زندگيت را

از هم مي گسلد. . .

۶/۹/۱۳۸۶

ساعت ۶:۵۵

اتوبوس دانشگاه

تاريخ ارسال : شنبه 27 بهمن1386
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : شعر


رسم دنیا ...

و اين جهان پر است از صداي حركت پاهاي مردمي كه همچنان كه تو را مي‌بوسند، در ذهن خود طناب دار تو را مي‌بافند ...

فروغ

تاريخ ارسال : پنجشنبه 18 بهمن1386
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : شعر


غریزه جنسی
بحث كلاس اخلاقمون در مورد غريزه جنسي بود كه اين باعث شد، من نظرم رو اينجا بيان كنم :
در مورد روابط جنسی نمي‌شود منكر چيزي شد كه به صورت غريزي در ذات هر موجودي هست و از فلق تا شفق با آن دست و پنجه نرم مي كنند ولي مي شود تدبيري انديشيد كه در انحصار آن قرار نگيري ،اين به آن منظور نيست كه همه‌ي اين اميال را سركوب كنيم بلكه اعتدال در هر زمينه‌اي موجب شكوفايي استعداد‌هاي فردي و اجتماعي ميشود.
در اين مورد بايد كاري كرد كه اين نياز به عنوان يك نياز مبرم و اعتياد آور مورد توجه قرار نگيرد، تا بخواهيم در هر شرايط رفع نياز كنيم. بله، هم آغوشي و هم بستري با كسي كه مورد محبت او قرار گرفته‌ايد لذت بخش است ولي هر دوست داشتني ارزش اين ارتباط مقدس را ندارد ...
تاريخ ارسال : چهارشنبه 10 بهمن1386
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : عمومي


زندان

تا چشم کار می کند همین اسکله‌ی آهنین تا بنا‌گوش زمین پیش رفته است

و گاهي درختان نيز در اين مسير دخيلند
ولي چگونه زيسته‌انددر ميان اين زندان‌هاي كوچك

و چراغ هايي كه روشن خواهند كرد زماني ، زندان بندگي را

آري افق در دور‌دستها محو است
                                     و خورشيد ديگر سر زنده نيست

نورش را بر گستره ي زندگي نمي‌بيني
                                      و ماه لبخندش تلخ است و زهر آلود

ستاره‌ها در شبان تنهايي‌هايم
                       ديگر چشمك نمي‌زند

راستش را بخواهي، اصلا ستاره‌اي نيست
                                        ستاره‌ها رفتند و جايشان را به نور افكن‌هاي بالاي خانه داده‌اند

دلم براي خودم مي‌سوزد
                        دلم براي كودكم كه در اينجا زبان به تمنا خواهد گشود
                                                                                          مي‌سوزد ...

1386/09/10     

تاريخ ارسال : سه شنبه 9 بهمن1386
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : حديث ماتم


معشوق
می دانم بیان هر چیزی سهل و عمل به آن دشوار است. ولی  باید خود خواهی را کنار گذاشت و سعی کرد، شعار نمیدهم تلاش میکنم.

به نظر من تعلق خاطر مستلزم تعلق وجود و جسم نیست، حتی نیازمند برخورداری تمامی الطاف و عواطف طرف مقابل هم نیست بلکه این تعلق انس و الفتی هست که از فکر کردن به معشوق، مساعدت ها، دیدن زنده بودن و زندگی کردن و آرامش جسم و روح اوست.

این اعتقاد را هم دارم که دوست داشتن کسی مستلزم دوست داشتن یا پذیرفتن تمامی تعلقات، خواسته‌های منطقی و دوستی‌های اوست. ولي اين را همه مي‌دانيم كه "خود كرده را تدبير نيست " پس فقط به فكر خودمان نباشيم و طرف مقابل را هم به عنوان مهره‌ي اصلي در نظر بگيريم.

البته همه ي اينها نظر شخصي بود.

تاريخ ارسال : سه شنبه 9 بهمن1386
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : دست نوشته‌ها


می‌خواهمت چنان که تن خسته خواب را ...
دوم تير، دوم راز، دوم نياز، دوم منزوي، دوم عشق، دوم انتظار ...
نمي‌دانم چرا منتظرم، آخر انتظار چه؟ سختي تنهايي را دوباره حس مي‌كنم، زجر و عجز و نياز، همه دست به دست هم دادند، تا تحمل اين انتظار را به كامم تلخ‌تر كنند و با تصوير منزوي پرواز مي‌كنم.
امروز تنهاييش را حس كردم، او شمعي است كه ذره ذره مي‌سوزد و روزي تمام خواهد شد، چون كه با سوختنش جان و روان انسان نماها روشن و گرم مي‌كند ولي مي‌ترسم اگر در اين سوختن پروانه را هم سهيم كند، هرچند شنيده‌ايم كه سوختن كمال عشق است.
حتما حكمتي دارد. دلم برايش مي‌سوزد، نه، باز هم دروغ مي‌گويم؛ دلم براي خودم مي‌سوزد.
همه‌ي دوستان جمعند و من مانده‌ام اينجا تنهاي تنها، حتي زبان نيز قاصر است از بيان اين همه بي كسي، از بيان فريادهاي خشكيده‌ام ...

ولي الآن مي‌دانم كه بهترين را يافتي، من هم دوستش دارم.

1386/04/02 - خانه هنرمندان ايران - تالار ناصري - مراسم بزرگداشت زنده ياد منزوي

تاريخ ارسال : دوشنبه 1 بهمن1386
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : حديث ماتم


صدا
تو هم اين صدا را مي‌شنوي؟ نمي‌دانم صداي چيست. نمي‌شنوي؟
گويي صداي دهل مرگ است، لرزه بر اندام مي‌افكند و يا شايد كسي بر در زندان ديوانگي مي‌كوبد.
چرا من مي‌شنوم، تو نمي‌شنوي؟ پس برايت بازگو مي‌كنم كه چگونه صداييست.
صدايي به بلنداي نگاهت، به وسعت ابهام زمان است، به وحشت تنهايي ...
نمي‌دانم شايد قايقي به سوي ساحل نيستي مي‌رود و صداي دويدن پارو روي درياست و يا فرياد دختري بي‌پناه در انبوه نگاه‌هاي حريص است، شايد هم صداي پاي جنيني است بر ديواره‌ي دل مظهر لطافت، كه شاهراهي به اين ديوانه بازار يابد.
هان فهميدم كه صداي چيست كه تو نمي‌شنوي، شايد صداي فوران انديشه در محدوده‌ي تنگ افكارم است كه ياراي تحمل اين همه انديشه را ندارد، آري فكر توست كه كوله‌بار انديشه را لبريز كرده ... . باز هم نمي‌دانم، شايد چيز ديگريست.

                                             

تاريخ ارسال : دوشنبه 1 بهمن1386
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : حديث ماتم


گاهي اوقات خيلي اتفاقات مي‌افته ولي در اصل هيچ اتفاقي نيفتاده
مي‌خوام به خودم دروغ بگم ولي نمي‌شه، مي‌دوني چي شد؟
همش يه لحظه بود، يه جمله‌ي كوتاه، وسطاي راه، نه راه پس بود نه راه پيش، نه خوش گذشت نه بد.
اصلا نمي‌دونم چي شد. اگه شما مي‌دوني به منم بگو. مثل اينكه تمام اتفاقا اين شعر منزوي بود:
با تو عشق مي‌ورزم و اي پريچه و خود نيز                     از وجود يك دره در ميان خبر دارم
عشق من، اگر تقويم، بيست سال پس مي‌رفت            مي‌شد اين مزاحم از ميانه بردارم
مشكلم بهار توست، در خزان من، آري                         آنچه تو پيش رو داري، من به پشت سر دارم
. . .

1386/03/27
تاريخ ارسال : دوشنبه 1 بهمن1386
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : حديث ماتم


آخرين مطالب وبلاگ
بدبخت دیدید؟
بهاره‌ه‌ه آی بهاره‌ه‌ه‌ه
چه می دونم !!!
سردرگم
مرا عاشق ترین دیوانه ی مجنون نخوان...
همسفر
ياد ياران
یازدهمین عصر شعر موعود
کوچ
شعری که خیلی دوست دارم
فاجعه
مسئولیت
وقت رفتن
نا سازگاری
سلام دوباره
گرد گيري
تظاهر
سفر
دومين روز . . .
خيال ابريشمي
رسم دنیا ...
غریزه جنسی
زندان
معشوق
می‌خواهمت چنان که تن خسته خواب را ...
صدا
گاهي اوقات خيلي اتفاقات مي‌افته ولي در اصل هيچ اتفاقي نيفتاده
هنر و جنون
اولین شعر

All Rights Reserved By SNowball