|
وقت رفتن
دلا خونه ای خدا از دست این دوره زمونه هیچ کسی اینجا دیگه درد دلم رو نمی دونه ابرای توی دلم داره میباره دونه دونه ساعت روی دیوار آواز رفتنو می خونه هیچ کسی تو جاده نیست که چشم به راه من بمونه کوله بار غم هامو می کشم به روی شونه تن خسته، قلب زخمی میده دستم یه بهونه
نا سازگاری دلم خیلی گرفته، مثل اینکه روزگار با ما سر سازگاری نداره ولی نه "خودم کردم که لعنت بر خودم باد" همه ی اشتباهاتمونو با گفتن کلمه ی روزگار توجیه می کنیم ، مثل اینکه ما سر سازگاری با دنیا نداریم . همیشه با خودم فکر می کنم، ما که می دونیم با انجام بعضی کارا دچار مشکل می شیم چرا این کارارو انجام میدیم؟ حتی گاهی اوقات تجربه ی تلخش مثل یه ننگ همیشه تو کوله پشتی خاطراتمون هست و عذاب وجدان و... یا حتی زیان انجام بعضی کارا هیچ وقت از صفحه ی زندگیمون پاک نمیشه و تا عمر داریم باید تاوانشو پس بدیم . واقعا نمی دونم چرا تجربه اثر زیادی تو زندگی نداره؟ اصلا به قول داییم تجربه زمانی تجربست که دیگه تکرار نشه . اعصابم خرده، نمی دونم باید چی کار کنم، جالب اینجاست من که از غفلت مردم می گم و خودم غافل تر از همه ام...
سلام دوباره سلام می دونید قضیه چیه؟ من تو محل کارم، با وبلاگ و وبلاگ نویسی سر و کار دارم. وقتی تعطیل میشم، وبلاگ نویسی هم تعطیل میشه. ولی دلم براتون تنگ شده بود. امیدوارم خوش گذشته باشه. سال خوبی براتون آرزو میکنم. امسال سالیه که هر کاری که دوست دارید میتونید انجام بدید (هر کاری میشه انجام داد). فقط آستین ها رو بالا بزنید، کمر همت رو ببندید و یه یا علی بگید. بقیش رو توکل کنید به خدا. فقط خواستم بگم که از امروز دوباره هستم در خدمتتون. آخرين مطالب وبلاگ
بدبخت دیدید؟بهارههه آی بهارهههه چه می دونم !!! سردرگم مرا عاشق ترین دیوانه ی مجنون نخوان... همسفر ياد ياران یازدهمین عصر شعر موعود کوچ شعری که خیلی دوست دارم فاجعه مسئولیت وقت رفتن نا سازگاری سلام دوباره گرد گيري تظاهر سفر دومين روز . . . خيال ابريشمي رسم دنیا ... غریزه جنسی زندان معشوق میخواهمت چنان که تن خسته خواب را ... صدا گاهي اوقات خيلي اتفاقات ميافته ولي در اصل هيچ اتفاقي نيفتاده هنر و جنون اولین شعر |