تبليغاتX
باران






بدبخت دیدید؟
امروز ۱۰روزه که از عید میگذره و من دیروز اولین گریه ۸۸ رو کردم. دلم برای خودم میسوزه خیلی تحقیر شدم. دلم سرشار از نفرته ولی نه از کسی بلکه از خودم. هر کاری می کنم عوض نمی شمو متاسفم که من منم. اعصابم خرده چرت و پرت میگم ... سرد درد عجیبی گرفتم

...................................................................یا علی...............

تاريخ ارسال : دوشنبه 10 فروردین1388
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : حديث ماتم


بهاره‌ه‌ه آی بهاره‌ه‌ه‌ه
انقدر خودمو درگیر کار کردم که از در گیری های ذهنیم دور شم، تو درگیری های کاری غرق شدم(از چاله افتادم تو چاه) دیگه وقتی برای خانواده نمی زارمٰٰ‌، دیگه مهمونی نمیرم، مهمونامونو نمی بینم، خرید نمی کنم، باهاشون نمی خندم، دعوامون نمی‌شه، از دوستام دور شدم، بازم بگم؟از وضع خونه و خونه تکونی هم خبر ندارم...

راستش هوا بهاریه ولی از حال و هوای بهار خبری نیستا!!!! یادش بخیر قدیما چقدر درگیر بهار می‌شدیم. می خوام یه خونه تکونی تو دلم کنم و هر چی هرزست بریزم بیرون (البته خیلی سخته، امیدوارم بتونم) ولی امیدوارم شماها منو بیرون نندازید. نامردی نکنیدااااااااااااااااااااااااااااااا 

راستی دیدید استقلال باخت و آبروم رفت !!! ای خدا...

تاريخ ارسال : شنبه 24 اسفند1387
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : دست نوشته‌ها


چه می دونم !!!

تا وقتی یاد نگرفتی حرف بزنی ساکت بمان.


رفتن تنها راه رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت.

تاريخ ارسال : شنبه 3 اسفند1387
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : عمومي


سردرگم
سلام

میدونید یه خرده سردرگم شدم. الان هدف مشخصی ندارم . نه اینکه همه وقتمو به بطالت بگذرونم یه خرده بین روح و جسم و عقلم درگیری و کشمکشه. در اصل قاطی کردم. مثلا ۵ روزه ۲۱ساله شدم و بزرگتر ولی برعکس کوچکتر شدم. دلم هوای صد سال تنهایی ماکزو کرده ولی ندارمش. باید مسیرمو مشخص کنم اینجوری نمیشه. شنبه با دوستم رفتم داراباد چقدر خوش گذشت. 

از همه کسایی که تولدمو تبریک گفتن تشکر می کنم و همچنین همه کسایی هم که به یادم بودن ولی امکانشو نداشتن یا ...  دمشون گرم.

تاريخ ارسال : سه شنبه 29 بهمن1387
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : دست نوشته‌ها


مرا عاشق ترین دیوانه ی مجنون نخوان...
سلام

آقا دیگه من عاشقترین دیوانه ی مجنون نیستم...

من همون باران معمولیم به بعد دیگش توجه نکنید فقط به این توجه کنید که من بارانم، می تونم مفید و مضر باشم، خیستون هم میکنم. بابا چرا فقط می چسبید به اون حس عاشقانش؟ مردم دارن هجرت می کنن ولی من تازه می خوام برگردم همون باران بشم. باران ۲سال پیش. همون موقعی که از تولدم، از بزرگ شدنم لذت میبردم. ۲۴ بهمن تولدم بود و هیچ لذتی نبردم و اصلا شاد نبودم، اصلا مبارک نبود همه میگفتن مبارکه در صورتی که نبود.ولی از این به بعد هست.

....................................................................................یاعلی....................  

تاريخ ارسال : یکشنبه 27 بهمن1387
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : حديث ماتم


همسفر
سلام

سالها دل طلب جام جم از ما میکرد    

                                             آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد

یه بازی کودکانه ۲ روزه زندگیمو بهم ریخت. آخه چرا انقدر سست؟ کمکم کنید می خوام قوی بشم دیشب زندگیم تموم شد و امروز یه زندگیه تازه و یه روز خوبه . فقط دستمو بگیرید نه مثل همسفر.

 

         یک روز نانوشتنی و یک شعر ناخواندنی

............................................................................یا علی........

تاريخ ارسال : دوشنبه 14 بهمن1387
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : حديث ماتم


ياد ياران

ياد يـاران را هــزاران يـاد بـاد    يـاد بـاد آن روزگـاران يـاد بـاد

گرچه ياران غافلند از ياد من    از من ايشان را هزاران ياد باد

تاريخ ارسال : سه شنبه 11 تیر1387
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : حديث ماتم


یازدهمین عصر شعر موعود
امروز امیر در میخانه تویی تو           

فریادرس ناله مستانه تویی تو  

مرغ دل ما را که به کس رام نگردد

آرام تویی دام تویی دانه تویی تو

امسال هم موعد موعود رسید...
یازدهمین عصر شعر موعود به مناسبت سالروز میلاد حضرت قائم با موضوع انتظار در ۲۳ مرداد ماه برگزار خواهد شد که امسال علاوه بر عصر شعر مسابقه شعر موعود نیز با داوری اساتید مجرب برگزار می شود.
می‌توانید برای کسب اطلاعات بیشتر با آدرس:
 http://www.moudpoem.blogfa.com و شماره ۰۹۱۹۳۳۰۵۱۷۴
با دبیرخانه عصرشعر ارتباط برقرار کنید یا می‌توانید آثارخود را به آدرس MEHDOOD1@YAHOO.COM ارسال نموده و پس از قرار گرفتن اشعار شما در بولتن عصر شعر در مسابقه شرکت نمایید و در صورت کسب رتبه برای اهدای جوایز از شما دعوت به عمل خواهد آمد.

تاريخ ارسال : سه شنبه 28 خرداد1387
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : عمومي


کوچ
این مطلب چند روزیه روی دیواره محل کارم روبرومه، که متاسفانه تا به حال زیاد بهش توجه نکرده بودم ولی وقتی خوندمش یه حسی بهم دست داد یه آرامش خاص در عین حال یه اضطراب شدید. واقعا درسته...

عجب از این عقل باژگونه كه ما را در جست و جوی شهدا به قبرستان‌ها می‌كشاند!

مگر نه آنكه گردن‌ها را باریك آفریده‌اند

 تا در مقتل كربلای عشق آسان‌تر بریده شوند؟

 و مگر نه آنكه از پسر آدم، عهدی ازلی ستانده‌اند

 كه حسین را از سر خویش بیش‌تر دوست داشته باشد؟

و مگر نه آنكه خانه‌ی تن راه فرسودگی می‌پیماید

تا خانه‌ی روح آباد شود؟

 و مگر این عاشق بی‌قرار را بر این سفینه‌ی سرگردان آسمانی،

كه كره‌ی زمین باشد، برای ماندن در اصطبل خواب و خور آفریده‌اند؟ و مگر از درون این

خاك اگر نردبانی به آسمان نباشد،

جز كرم‌هایی فربه و تن‌پرور بر می‌آید؟

پس اگر مقصد را نه اینجا، در زیر این سقف‌های دلتنگ و در پس این پنجره‌های كوچك

كه به كوچه‌هایی بن‌بست باز می‌شوند نمی‌توان جست،  بهتر آنكه پرنده‌ی روح، دل

در قفس نبندد. پس اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر.

 پرستویی كه مقصد را در كوچ می‌بیند، از ویرانی لانه‌اش نمی‌هراسد.    

                                               << شهید آوینی>>

تاريخ ارسال : یکشنبه 19 خرداد1387
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : عمومي


شعری که خیلی دوست دارم
بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست
باور کنید که پاسخ آئینه سنگ نیست

سوگند می خورم به مرام پرندگان
در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست

با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما
وقتی بیا که حوصله ی غنچه تنگ نیست

در کارگاه رنگرزان دیار ما
رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

از بردگی مقام بلالی گرفته اند
در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست

دارد بهار می گذرد با شتاب عمر
فکری کنید که فرصت پلکی درنگ نیست

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را
فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

تنها یکی به قله تاریخ میرسد
هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست

.................................................................محمد سلمانی........

تاريخ ارسال : یکشنبه 12 خرداد1387
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : شعر


فاجعه

زندگیم همیشه پر از اتفاقات عجیب بوده، از اول خواستم متفاوت زندگی کنم ولی این افکار داره دردسر ساز می شه. هیجان همه ی لحظاتمو پر کرده منو از خودم غافل کرده. کاملا فراموش کردم که یه دخترم. از خودم خسته شدم، کاش می شد دیگه تو این دنیا نباشم...
بیشتر از این جایز نیست ادامه بدم. فقط دوست دارم اینو بگم:

این عشق نیست، فاجعه ی قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است ...

تاريخ ارسال : شنبه 4 خرداد1387
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : حديث ماتم


مسئولیت
خوشحالم از اینکه من هم می تونم موثر باشم و ناراحتم چون با تاثیری که میزارم خیلی ها رو عذاب می دم و میترسم از اینکه تاثیر بدی روی کسی بزارم. 
هر چه بیشتر احساس مسئولیت می کنی زندگی برات سخت تر می شه، به ویژه اگه مسئول رفع نیازهای روحی کسی باشی که مشکل روحی مشکلات زیادی به دنبال داره و من هم که دوست دارم همه کارامو به نحو احسنت انجام بدم و فشار روحی که به خودم وارد میشه و اعتراضایی که تو دلم می مونه و نمی تونم بیان کنم و ... امروز یه بار مسئولیت بزرگی از رو دوشم برداشته شد که جای امیدواری داره ولی طبق معمول من همیشه دنبال دردسرم و سریعا براش یه جایگزین پیدا می کنم هر چند خسته شدم و خودم احتیاج به یه حامی روحی دارم. دستمو بگیرید منم می خوام بیام پیشتون...

اصلا صدامو می شنوید منم اینجام...

تاريخ ارسال : دوشنبه 23 اردیبهشت1387
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : دست نوشته‌ها


وقت رفتن
دلا خونه ای خدا از دست این دوره زمونه
هیچ کسی اینجا دیگه درد دلم رو نمی دونه

ابرای توی دلم داره میباره دونه دونه
منم از اینجا می رم یه روزی آخرش شبونه

ساعت روی دیوار آواز رفتنو می خونه
عقربه وقتی می چرخه دلمو می سوزونه

هیچ کسی تو جاده نیست که چشم به راه من بمونه
تا کی منتظر بمونم ای خدا، شدم دیوونه

کوله بار غم هامو می کشم به روی شونه
آهی از ته دلم میادو تو گلوم می مونه

تن خسته، قلب زخمی میده دستم یه بهونه
که بریزم اشکامو آروم آروم روی گونه

heart

تاريخ ارسال : پنجشنبه 29 فروردین1387
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : شعر


نا سازگاری
دلم خیلی گرفته، مثل اینکه روزگار با ما سر سازگاری نداره ولی نه "خودم کردم که لعنت بر خودم باد"   همه ی اشتباهاتمونو با گفتن کلمه ی روزگار توجیه می کنیم ، مثل اینکه ما سر سازگاری با دنیا نداریم . همیشه با خودم فکر می کنم، ما که می دونیم با انجام بعضی کارا دچار مشکل می شیم چرا این کارارو انجام میدیم؟ حتی گاهی اوقات تجربه ی تلخش مثل یه ننگ همیشه تو کوله پشتی خاطراتمون هست و عذاب وجدان و... یا حتی زیان انجام بعضی کارا هیچ وقت  از صفحه ی زندگیمون پاک نمیشه و تا عمر داریم باید تاوانشو پس بدیم . واقعا نمی دونم چرا تجربه اثر زیادی تو زندگی نداره؟ اصلا به قول داییم تجربه زمانی تجربست که دیگه تکرار نشه . اعصابم خرده، نمی دونم باید چی کار کنم، جالب اینجاست من که از غفلت مردم می گم و خودم غافل تر از همه ام...

         

 

  

تاريخ ارسال : چهارشنبه 21 فروردین1387
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : حديث ماتم


سلام دوباره
سلام
می دونید قضیه چیه؟
من تو محل کارم، با وبلاگ و وبلاگ نویسی سر و کار دارم.
وقتی تعطیل میشم، وبلاگ نویسی هم تعطیل میشه.

ولی دلم براتون تنگ شده بود. امیدوارم خوش گذشته باشه. سال خوبی براتون آرزو میکنم.

امسال سالیه که  هر کاری که دوست دارید میتونید انجام بدید (هر کاری میشه انجام داد). فقط آستین ها رو بالا بزنید، کمر همت رو ببندید و یه یا علی بگید. بقیش رو توکل کنید به خدا.

فقط خواستم بگم که از امروز دوباره هستم در خدمتتون.

تاريخ ارسال : دوشنبه 19 فروردین1387
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : عمومي


گرد گيري
      پيشاپيش عيدو بهتون تبريك مي گم

 نمي‌خواي خونه تكوني كني؟ يه دستي به سروگوش دلت بكشي؟ تا حالا نشستي با خودت فكر كني تو اين يه سال چي كار كردي؟ چه برنامه‌اي داشتي، تا چه حدي با برنامت پيش رفتي؟ لحظه به لحظه داره از عمرمون كم مي‌شه ولي اي دل غافل ... ديشب خواستم مثلا عمر بيست سالمو  مرور كنم ولي ذهنم انقدر درگير شد كه همون اولاي راه موندم، اگه پيش مي‌رفتم كه نابود مي‌شدم، چقدر اشتباه، چقدر بي راهه، يه گردگيريه درست‌و‌حسابي لازمه تا اين دلم سر‌ و‌ سامون بگيره. بايد خاطراتمو دسته‌بندي و بايگاني كنم، بايد افكارمو ساماندهي كنم. تنهايي نمي‌شه خونه تكوني كرد، خسته مي‌شم، دوستان نمي‌خوان كمك كنن؟ يا علي، اگه شما هم  كمك خواستيد در خدمتم... سالي سرشار از موفقيت براتون آرزو ميكنم.

تاريخ ارسال : پنجشنبه 23 اسفند1386
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب :


تظاهر
چقدر تظاهر، چقدر دروغ، بابا خسته شدم، يكي نيست به من بگه اينجا چه خبره؟ تو اين سراتون چي مي گذره؟ چرا از زندگي ميدون جنگ ساختيد؟ شما خسته نشديد؟ چند روز پيش بالاخره يه مقدار نظراتمو راجع به زندگي گفتم . همه دم از عشق و عاشقي مي زنن ولي اصلا عشقي  هست ؟ يا همه عادتي بيش نيست ؟ شايد هم با اين كارا دنباله يه راه فرارن ، نمي دونم ، شايد هم من اشتباه مي كنم. ولي من كه فقط شنيدم ، نه تو اين ميدون جنگ عشقي ديدم ، نه احساس كردم. ‌
اصلا كسي هست بدونه عشق چيه؟ يكي به من توضيح بده شايد منم بفهمم... كمكم كنيد دوست دارم قبل از ازدواجم به سوالاتم جواب بدم تا شايد بتونم اين نبرد رو به صلح تبديل كنم. يعني مي شه؟
تاريخ ارسال : پنجشنبه 23 اسفند1386
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : حديث ماتم


سفر
دلتنگم از نا مهربانی ها
.........................ای دو ست با من مهربان تر باش...
دیگه خسته شدم، از همه چیز نوشتم جز خودمون... ازت دور شدم. دلم برات خیلی تنگ شده، آخه دوست داشتن هم نهایت داره ، پس چرا تو بی نهایت دوست داشتنی هستی ؟ بازم می خوام برگردم پیشت، یادته چه روزایی با هم داشتیم؟ دل تنگم ،خسته ام، دستمو بگیر ، دیگه نمی تونم این بغض تحمل کنم ، کم آوردم، بدون تو نمی تونم. تنها از تو کمک می خوا م، وقتی از پیشت رفتم از همه کمک خواستم ، کسی کمکم نکرد ، هر کس هم که این کارو کرد به خاطر خودش بود.
ولی الان میتونم با جرعت بگم فقط از تو کمک می خوام... لطفتو از من دریغ نکن.فکر می کنی نفهمیدم تو هم منو فراموش نکردی؟ پس کسی که تو این مدت این همه ، بی توقع کمکم کرد کی بود؟ منتظرم باش بار سفرمو بستم ، دارم میام.
................خدایا خیلی دوستت دارم... 
تاريخ ارسال : دوشنبه 13 اسفند1386
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : دست نوشته‌ها


دومين روز . . .
 

امروز دومين روز بيست سالگيمه

از همون اولين روزش با ماجراهاي عجيب و غريب شروع شد و اميدوارم، خوب تموم شه. معمولا بزرگتر ها به ما هرچي مي گن خودشون بهش عمل نمي كنن. اما داييم يه حرفي زد كه خودش هم بهش عمل مي كنه. اونم اين كه آدم هر چقدر هم كه خوب باشه بايد بي رحم باشه تا، بتونه زندگي كنه. من هم مي خوام از اين به بعد، بي رحمانه زندگي كنم. خسته شدم از بس به همه ((بله)) گفتم. مي خوام ((نه)) رو بيارم تو كارام. نظر شما چيه؟؟؟

تاريخ ارسال : شنبه 27 بهمن1386
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : حديث ماتم


خيال ابريشمي
دور دست ها پیداست

و مردمانی که می روند

به ناکجا

هیچ کس،

مقصد را نمی داند

همه می روند

کوچک و کوچک تر می شوند... محو می شوند

آری!

وقتی که دیگر نخواهی بود

دیگر

چه سود، رفتن ها،

رسيدن ها

تو هم حركت مي كني

دستت را به ميله ابريشمي خيال گرفته اي

چشمانت امتداد ويراني را

مي خواند

در حالي كه ماده درپيچ هاي تند، تو را

به بدبختي عظيم پيشرفت مي رساند

تو در سرزمين باور هايت

در رزمايشي بزرگ

مي جنگي

براي رسيدن به آزادي

ولي در ميان مسير،

ضربه هاي محكم جسم

تو را مانند ضربه هاي محكم پتكي،

 از حركت در مسيرت

باز ميدارد

و دوباره به وحشت اين ديوانه بازار

برمي گردي . . .

باز چشمانت را مي بندي،

سعيت را مي كني

ولي،

نمي تواني . . .

تا پرواز را سرگرفتي

صداي فريبنده زني درگوشت

زمزمه مي كند

((اتوبوس در ايستگاه مي ايستد))

وجسمت ثابت قدم در اين وا نفسا

لحظه به لحظه

به مقصد نزديك تر مي شود

در حالي كه،

خيال هاي ابريشميت

نخ نما شده

و بندهاي زندگيت را

از هم مي گسلد. . .

۶/۹/۱۳۸۶

ساعت ۶:۵۵

اتوبوس دانشگاه

تاريخ ارسال : شنبه 27 بهمن1386
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : شعر


رسم دنیا ...

و اين جهان پر است از صداي حركت پاهاي مردمي كه همچنان كه تو را مي‌بوسند، در ذهن خود طناب دار تو را مي‌بافند ...

فروغ

تاريخ ارسال : پنجشنبه 18 بهمن1386
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : شعر


غریزه جنسی
بحث كلاس اخلاقمون در مورد غريزه جنسي بود كه اين باعث شد، من نظرم رو اينجا بيان كنم :
در مورد روابط جنسی نمي‌شود منكر چيزي شد كه به صورت غريزي در ذات هر موجودي هست و از فلق تا شفق با آن دست و پنجه نرم مي كنند ولي مي شود تدبيري انديشيد كه در انحصار آن قرار نگيري ،اين به آن منظور نيست كه همه‌ي اين اميال را سركوب كنيم بلكه اعتدال در هر زمينه‌اي موجب شكوفايي استعداد‌هاي فردي و اجتماعي ميشود.
در اين مورد بايد كاري كرد كه اين نياز به عنوان يك نياز مبرم و اعتياد آور مورد توجه قرار نگيرد، تا بخواهيم در هر شرايط رفع نياز كنيم. بله، هم آغوشي و هم بستري با كسي كه مورد محبت او قرار گرفته‌ايد لذت بخش است ولي هر دوست داشتني ارزش اين ارتباط مقدس را ندارد ...
تاريخ ارسال : چهارشنبه 10 بهمن1386
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : عمومي


زندان

تا چشم کار می کند همین اسکله‌ی آهنین تا بنا‌گوش زمین پیش رفته است

و گاهي درختان نيز در اين مسير دخيلند
ولي چگونه زيسته‌انددر ميان اين زندان‌هاي كوچك

و چراغ هايي كه روشن خواهند كرد زماني ، زندان بندگي را

آري افق در دور‌دستها محو است
                                     و خورشيد ديگر سر زنده نيست

نورش را بر گستره ي زندگي نمي‌بيني
                                      و ماه لبخندش تلخ است و زهر آلود

ستاره‌ها در شبان تنهايي‌هايم
                       ديگر چشمك نمي‌زند

راستش را بخواهي، اصلا ستاره‌اي نيست
                                        ستاره‌ها رفتند و جايشان را به نور افكن‌هاي بالاي خانه داده‌اند

دلم براي خودم مي‌سوزد
                        دلم براي كودكم كه در اينجا زبان به تمنا خواهد گشود
                                                                                          مي‌سوزد ...

1386/09/10     

تاريخ ارسال : سه شنبه 9 بهمن1386
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : حديث ماتم


معشوق
می دانم بیان هر چیزی سهل و عمل به آن دشوار است. ولی  باید خود خواهی را کنار گذاشت و سعی کرد، شعار نمیدهم تلاش میکنم.

به نظر من تعلق خاطر مستلزم تعلق وجود و جسم نیست، حتی نیازمند برخورداری تمامی الطاف و عواطف طرف مقابل هم نیست بلکه این تعلق انس و الفتی هست که از فکر کردن به معشوق، مساعدت ها، دیدن زنده بودن و زندگی کردن و آرامش جسم و روح اوست.

این اعتقاد را هم دارم که دوست داشتن کسی مستلزم دوست داشتن یا پذیرفتن تمامی تعلقات، خواسته‌های منطقی و دوستی‌های اوست. ولي اين را همه مي‌دانيم كه "خود كرده را تدبير نيست " پس فقط به فكر خودمان نباشيم و طرف مقابل را هم به عنوان مهره‌ي اصلي در نظر بگيريم.

البته همه ي اينها نظر شخصي بود.

تاريخ ارسال : سه شنبه 9 بهمن1386
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : دست نوشته‌ها


می‌خواهمت چنان که تن خسته خواب را ...
دوم تير، دوم راز، دوم نياز، دوم منزوي، دوم عشق، دوم انتظار ...
نمي‌دانم چرا منتظرم، آخر انتظار چه؟ سختي تنهايي را دوباره حس مي‌كنم، زجر و عجز و نياز، همه دست به دست هم دادند، تا تحمل اين انتظار را به كامم تلخ‌تر كنند و با تصوير منزوي پرواز مي‌كنم.
امروز تنهاييش را حس كردم، او شمعي است كه ذره ذره مي‌سوزد و روزي تمام خواهد شد، چون كه با سوختنش جان و روان انسان نماها روشن و گرم مي‌كند ولي مي‌ترسم اگر در اين سوختن پروانه را هم سهيم كند، هرچند شنيده‌ايم كه سوختن كمال عشق است.
حتما حكمتي دارد. دلم برايش مي‌سوزد، نه، باز هم دروغ مي‌گويم؛ دلم براي خودم مي‌سوزد.
همه‌ي دوستان جمعند و من مانده‌ام اينجا تنهاي تنها، حتي زبان نيز قاصر است از بيان اين همه بي كسي، از بيان فريادهاي خشكيده‌ام ...

ولي الآن مي‌دانم كه بهترين را يافتي، من هم دوستش دارم.

1386/04/02 - خانه هنرمندان ايران - تالار ناصري - مراسم بزرگداشت زنده ياد منزوي

تاريخ ارسال : دوشنبه 1 بهمن1386
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : حديث ماتم


صدا
تو هم اين صدا را مي‌شنوي؟ نمي‌دانم صداي چيست. نمي‌شنوي؟
گويي صداي دهل مرگ است، لرزه بر اندام مي‌افكند و يا شايد كسي بر در زندان ديوانگي مي‌كوبد.
چرا من مي‌شنوم، تو نمي‌شنوي؟ پس برايت بازگو مي‌كنم كه چگونه صداييست.
صدايي به بلنداي نگاهت، به وسعت ابهام زمان است، به وحشت تنهايي ...
نمي‌دانم شايد قايقي به سوي ساحل نيستي مي‌رود و صداي دويدن پارو روي درياست و يا فرياد دختري بي‌پناه در انبوه نگاه‌هاي حريص است، شايد هم صداي پاي جنيني است بر ديواره‌ي دل مظهر لطافت، كه شاهراهي به اين ديوانه بازار يابد.
هان فهميدم كه صداي چيست كه تو نمي‌شنوي، شايد صداي فوران انديشه در محدوده‌ي تنگ افكارم است كه ياراي تحمل اين همه انديشه را ندارد، آري فكر توست كه كوله‌بار انديشه را لبريز كرده ... . باز هم نمي‌دانم، شايد چيز ديگريست.

                                             

تاريخ ارسال : دوشنبه 1 بهمن1386
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : حديث ماتم


گاهي اوقات خيلي اتفاقات مي‌افته ولي در اصل هيچ اتفاقي نيفتاده
مي‌خوام به خودم دروغ بگم ولي نمي‌شه، مي‌دوني چي شد؟
همش يه لحظه بود، يه جمله‌ي كوتاه، وسطاي راه، نه راه پس بود نه راه پيش، نه خوش گذشت نه بد.
اصلا نمي‌دونم چي شد. اگه شما مي‌دوني به منم بگو. مثل اينكه تمام اتفاقا اين شعر منزوي بود:
با تو عشق مي‌ورزم و اي پريچه و خود نيز                     از وجود يك دره در ميان خبر دارم
عشق من، اگر تقويم، بيست سال پس مي‌رفت            مي‌شد اين مزاحم از ميانه بردارم
مشكلم بهار توست، در خزان من، آري                         آنچه تو پيش رو داري، من به پشت سر دارم
. . .

1386/03/27
تاريخ ارسال : دوشنبه 1 بهمن1386
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : حديث ماتم


هنر و جنون
- جنون بسط شعور در جهت قوس نزولي آن و يا بسط پريشاني اعصاب در قلمرو و ميدان شعور است.
- جنون عكس تصوير نبوغ در آيينه‌ي شكسته‌ي شعور است.
- جنون مشتق از جن و جن در فرهنگ عرف مترادف با ترس و تاريكي است.
- شعر يعني رهايي، رهايي از رنج‌ها و شكنجه‌ها.
- هنگامي كه انسان از زخم‌هاي زندگي و از دردهاي درون خود رنج مي‌برد، يك نوع كشش و نياز الزام آوري او را وا مي‌دارد كه فشارها و فريادهاي درون را از راهي خارج و به نحوي بازگو نمايد. و چه بسا كه همين عمل ساده يا تخليه، او را از دغدغه و دلهره نجات بخشيده و به آرامش نسبي مي‌رسند.
- گوته : (شعر يعني رهايي) و اين كلام نه تنها در مورد شعر بلكه در مورد هر گونه اثر هنري صادق است.
- هنر به معناي عالي كلام مي‌تواند موجب صافي روان، تسكيه نفس و تصفيه باطن گردد و اين عقيده‌اي است كه اولين بار ارسطو آن را شستشوي مغز بيان نمود كه براي آن بايد به آموزش دانش و هنر پرداخت.
- چون تراوش عقل و انديشه از مسير زبان و سخن جاري مي‌شود، زبان را بايد از ابهام كلام به دور نگاه داشت. انسان مختار خواهد بود اگر، اراده‌ي او متابعت با عقل كند و اگر متابعت هوس نمايد برده خواهد شد. پس آزادي در پيروي از عقل است و پيروي از عقل يعني قبول راه و رسم عدالت و نيكي و درستي و پاكي.
- عقل با دانش بسط مي‌يابد و سرانجام اين دانش است كه مايه‌ي مختاريت و آزادي انسان را فراهم مي‌آورد.
- رهايي هنرمند از راه تفسير روياهاست.
بر گرفته از كتاب هنر و جنون اثر استاد نصراله معمّائي
تاريخ ارسال : پنجشنبه 27 دی1386
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : عمومي


اولین شعر

سحر با باد مي‌گفتم حديث آرزومندي

خطاب آمد كه واثق شو به الطاف خداوندي

قلم را آن زبان نبود كه سر عشق گويد باز

ورای حد تقریر است شرح آرزومندی

 

حافظ

تاريخ ارسال : سه شنبه 25 دی1386
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب :


آخرين مطالب وبلاگ
بدبخت دیدید؟
بهاره‌ه‌ه آی بهاره‌ه‌ه‌ه
چه می دونم !!!
سردرگم
مرا عاشق ترین دیوانه ی مجنون نخوان...
همسفر
ياد ياران
یازدهمین عصر شعر موعود
کوچ
شعری که خیلی دوست دارم
فاجعه
مسئولیت
وقت رفتن
نا سازگاری
سلام دوباره
گرد گيري
تظاهر
سفر
دومين روز . . .
خيال ابريشمي
رسم دنیا ...
غریزه جنسی
زندان
معشوق
می‌خواهمت چنان که تن خسته خواب را ...
صدا
گاهي اوقات خيلي اتفاقات مي‌افته ولي در اصل هيچ اتفاقي نيفتاده
هنر و جنون
اولین شعر

All Rights Reserved By SNowball