|
شعری که خیلی دوست دارم
بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست باور کنید که پاسخ آئینه سنگ نیست سوگند می خورم به مرام پرندگان با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما در کارگاه رنگرزان دیار ما از بردگی مقام بلالی گرفته اند دارد بهار می گذرد با شتاب عمر وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را تنها یکی به قله تاریخ میرسد .................................................................محمد سلمانی........ وقت رفتن دلا خونه ای خدا از دست این دوره زمونه هیچ کسی اینجا دیگه درد دلم رو نمی دونه ابرای توی دلم داره میباره دونه دونه ساعت روی دیوار آواز رفتنو می خونه هیچ کسی تو جاده نیست که چشم به راه من بمونه کوله بار غم هامو می کشم به روی شونه تن خسته، قلب زخمی میده دستم یه بهونه
خيال ابريشمي دور دست ها پیداست و مردمانی که می روند به ناکجا هیچ کس، مقصد را نمی داند همه می روند کوچک و کوچک تر می شوند... محو می شوند آری! وقتی که دیگر نخواهی بود دیگر چه سود، رفتن ها، رسيدن ها تو هم حركت مي كني دستت را به ميله ابريشمي خيال گرفته اي چشمانت امتداد ويراني را مي خواند در حالي كه ماده درپيچ هاي تند، تو را به بدبختي عظيم پيشرفت مي رساند تو در سرزمين باور هايت در رزمايشي بزرگ مي جنگي براي رسيدن به آزادي ولي در ميان مسير، ضربه هاي محكم جسم تو را مانند ضربه هاي محكم پتكي، از حركت در مسيرت باز ميدارد و دوباره به وحشت اين ديوانه بازار برمي گردي . . . باز چشمانت را مي بندي، سعيت را مي كني ولي، نمي تواني . . . تا پرواز را سرگرفتي صداي فريبنده زني درگوشت زمزمه مي كند ((اتوبوس در ايستگاه مي ايستد)) وجسمت ثابت قدم در اين وا نفسا لحظه به لحظه به مقصد نزديك تر مي شود در حالي كه، خيال هاي ابريشميت نخ نما شده و بندهاي زندگيت را از هم مي گسلد. . . ۶/۹/۱۳۸۶ ساعت ۶:۵۵ اتوبوس دانشگاه رسم دنیا ... و اين جهان پر است از صداي حركت پاهاي مردمي كه همچنان كه تو را ميبوسند، در ذهن خود طناب دار تو را ميبافند ... فروغ آخرين مطالب وبلاگ
بدبخت دیدید؟بهارههه آی بهارهههه چه می دونم !!! سردرگم مرا عاشق ترین دیوانه ی مجنون نخوان... همسفر ياد ياران یازدهمین عصر شعر موعود کوچ شعری که خیلی دوست دارم فاجعه مسئولیت وقت رفتن نا سازگاری سلام دوباره گرد گيري تظاهر سفر دومين روز . . . خيال ابريشمي رسم دنیا ... غریزه جنسی زندان معشوق میخواهمت چنان که تن خسته خواب را ... صدا گاهي اوقات خيلي اتفاقات ميافته ولي در اصل هيچ اتفاقي نيفتاده هنر و جنون اولین شعر |