تبليغاتX
باران






شعری که خیلی دوست دارم
بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست
باور کنید که پاسخ آئینه سنگ نیست

سوگند می خورم به مرام پرندگان
در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست

با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما
وقتی بیا که حوصله ی غنچه تنگ نیست

در کارگاه رنگرزان دیار ما
رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

از بردگی مقام بلالی گرفته اند
در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست

دارد بهار می گذرد با شتاب عمر
فکری کنید که فرصت پلکی درنگ نیست

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را
فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

تنها یکی به قله تاریخ میرسد
هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست

.................................................................محمد سلمانی........

تاريخ ارسال : یکشنبه 12 خرداد1387
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : شعر


وقت رفتن
دلا خونه ای خدا از دست این دوره زمونه
هیچ کسی اینجا دیگه درد دلم رو نمی دونه

ابرای توی دلم داره میباره دونه دونه
منم از اینجا می رم یه روزی آخرش شبونه

ساعت روی دیوار آواز رفتنو می خونه
عقربه وقتی می چرخه دلمو می سوزونه

هیچ کسی تو جاده نیست که چشم به راه من بمونه
تا کی منتظر بمونم ای خدا، شدم دیوونه

کوله بار غم هامو می کشم به روی شونه
آهی از ته دلم میادو تو گلوم می مونه

تن خسته، قلب زخمی میده دستم یه بهونه
که بریزم اشکامو آروم آروم روی گونه

heart

تاريخ ارسال : پنجشنبه 29 فروردین1387
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : شعر


خيال ابريشمي
دور دست ها پیداست

و مردمانی که می روند

به ناکجا

هیچ کس،

مقصد را نمی داند

همه می روند

کوچک و کوچک تر می شوند... محو می شوند

آری!

وقتی که دیگر نخواهی بود

دیگر

چه سود، رفتن ها،

رسيدن ها

تو هم حركت مي كني

دستت را به ميله ابريشمي خيال گرفته اي

چشمانت امتداد ويراني را

مي خواند

در حالي كه ماده درپيچ هاي تند، تو را

به بدبختي عظيم پيشرفت مي رساند

تو در سرزمين باور هايت

در رزمايشي بزرگ

مي جنگي

براي رسيدن به آزادي

ولي در ميان مسير،

ضربه هاي محكم جسم

تو را مانند ضربه هاي محكم پتكي،

 از حركت در مسيرت

باز ميدارد

و دوباره به وحشت اين ديوانه بازار

برمي گردي . . .

باز چشمانت را مي بندي،

سعيت را مي كني

ولي،

نمي تواني . . .

تا پرواز را سرگرفتي

صداي فريبنده زني درگوشت

زمزمه مي كند

((اتوبوس در ايستگاه مي ايستد))

وجسمت ثابت قدم در اين وا نفسا

لحظه به لحظه

به مقصد نزديك تر مي شود

در حالي كه،

خيال هاي ابريشميت

نخ نما شده

و بندهاي زندگيت را

از هم مي گسلد. . .

۶/۹/۱۳۸۶

ساعت ۶:۵۵

اتوبوس دانشگاه

تاريخ ارسال : شنبه 27 بهمن1386
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : شعر


رسم دنیا ...

و اين جهان پر است از صداي حركت پاهاي مردمي كه همچنان كه تو را مي‌بوسند، در ذهن خود طناب دار تو را مي‌بافند ...

فروغ

تاريخ ارسال : پنجشنبه 18 بهمن1386
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : شعر


آخرين مطالب وبلاگ
بدبخت دیدید؟
بهاره‌ه‌ه آی بهاره‌ه‌ه‌ه
چه می دونم !!!
سردرگم
مرا عاشق ترین دیوانه ی مجنون نخوان...
همسفر
ياد ياران
یازدهمین عصر شعر موعود
کوچ
شعری که خیلی دوست دارم
فاجعه
مسئولیت
وقت رفتن
نا سازگاری
سلام دوباره
گرد گيري
تظاهر
سفر
دومين روز . . .
خيال ابريشمي
رسم دنیا ...
غریزه جنسی
زندان
معشوق
می‌خواهمت چنان که تن خسته خواب را ...
صدا
گاهي اوقات خيلي اتفاقات مي‌افته ولي در اصل هيچ اتفاقي نيفتاده
هنر و جنون
اولین شعر

All Rights Reserved By SNowball