|
بدبخت دیدید؟
امروز ۱۰روزه که از عید میگذره و من دیروز اولین گریه ۸۸ رو کردم. دلم برای خودم میسوزه خیلی تحقیر شدم. دلم سرشار از نفرته ولی نه از کسی بلکه از خودم. هر کاری می کنم عوض نمی شمو متاسفم که من منم. اعصابم خرده چرت و پرت میگم ... سرد درد عجیبی گرفتم ...................................................................یا علی............... مرا عاشق ترین دیوانه ی مجنون نخوان... سلام آقا دیگه من عاشقترین دیوانه ی مجنون نیستم... من همون باران معمولیم به بعد دیگش توجه نکنید فقط به این توجه کنید که من بارانم، می تونم مفید و مضر باشم، خیستون هم میکنم. بابا چرا فقط می چسبید به اون حس عاشقانش؟ مردم دارن هجرت می کنن ولی من تازه می خوام برگردم همون باران بشم. باران ۲سال پیش. همون موقعی که از تولدم، از بزرگ شدنم لذت میبردم. ۲۴ بهمن تولدم بود و هیچ لذتی نبردم و اصلا شاد نبودم، اصلا مبارک نبود همه میگفتن مبارکه در صورتی که نبود.ولی از این به بعد هست. ....................................................................................یاعلی.................... همسفر سلام سالها دل طلب جام جم از ما میکرد آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد یه بازی کودکانه ۲ روزه زندگیمو بهم ریخت. آخه چرا انقدر سست؟ کمکم کنید می خوام قوی بشم دیشب زندگیم تموم شد و امروز یه زندگیه تازه و یه روز خوبه . فقط دستمو بگیرید نه مثل همسفر.
یک روز نانوشتنی و یک شعر ناخواندنی ............................................................................یا علی........ ياد ياران ياد يـاران را هــزاران يـاد بـاد يـاد بـاد آن روزگـاران يـاد بـاد گرچه ياران غافلند از ياد من از من ايشان را هزاران ياد باد فاجعه زندگیم همیشه پر از اتفاقات عجیب بوده، از اول خواستم متفاوت زندگی کنم ولی این افکار داره دردسر ساز می شه. هیجان همه ی لحظاتمو پر کرده منو از خودم غافل کرده. کاملا فراموش کردم که یه دخترم. از خودم خسته شدم، کاش می شد دیگه تو این دنیا نباشم... این عشق نیست، فاجعه ی قرن آهن است
نا سازگاری دلم خیلی گرفته، مثل اینکه روزگار با ما سر سازگاری نداره ولی نه "خودم کردم که لعنت بر خودم باد" همه ی اشتباهاتمونو با گفتن کلمه ی روزگار توجیه می کنیم ، مثل اینکه ما سر سازگاری با دنیا نداریم . همیشه با خودم فکر می کنم، ما که می دونیم با انجام بعضی کارا دچار مشکل می شیم چرا این کارارو انجام میدیم؟ حتی گاهی اوقات تجربه ی تلخش مثل یه ننگ همیشه تو کوله پشتی خاطراتمون هست و عذاب وجدان و... یا حتی زیان انجام بعضی کارا هیچ وقت از صفحه ی زندگیمون پاک نمیشه و تا عمر داریم باید تاوانشو پس بدیم . واقعا نمی دونم چرا تجربه اثر زیادی تو زندگی نداره؟ اصلا به قول داییم تجربه زمانی تجربست که دیگه تکرار نشه . اعصابم خرده، نمی دونم باید چی کار کنم، جالب اینجاست من که از غفلت مردم می گم و خودم غافل تر از همه ام...
تظاهر چقدر تظاهر، چقدر دروغ، بابا خسته شدم، يكي نيست به من بگه اينجا چه خبره؟ تو اين سراتون چي مي گذره؟ چرا از زندگي ميدون جنگ ساختيد؟ شما خسته نشديد؟ چند روز پيش بالاخره يه مقدار نظراتمو راجع به زندگي گفتم . همه دم از عشق و عاشقي مي زنن ولي اصلا عشقي هست ؟ يا همه عادتي بيش نيست ؟ شايد هم با اين كارا دنباله يه راه فرارن ، نمي دونم ، شايد هم من اشتباه مي كنم. ولي من كه فقط شنيدم ، نه تو اين ميدون جنگ عشقي ديدم ، نه احساس كردم. اصلا كسي هست بدونه عشق چيه؟ يكي به من توضيح بده شايد منم بفهمم... كمكم كنيد دوست دارم قبل از ازدواجم به سوالاتم جواب بدم تا شايد بتونم اين نبرد رو به صلح تبديل كنم. يعني مي شه؟ دومين روز . . . امروز دومين روز بيست سالگيمه از همون اولين روزش با ماجراهاي عجيب و غريب شروع شد و اميدوارم، خوب تموم شه. معمولا بزرگتر ها به ما هرچي مي گن خودشون بهش عمل نمي كنن. اما داييم يه حرفي زد كه خودش هم بهش عمل مي كنه. اونم اين كه آدم هر چقدر هم كه خوب باشه بايد بي رحم باشه تا، بتونه زندگي كنه. من هم مي خوام از اين به بعد، بي رحمانه زندگي كنم. خسته شدم از بس به همه ((بله)) گفتم. مي خوام ((نه)) رو بيارم تو كارام. نظر شما چيه؟؟؟ زندان تا چشم کار می کند همین اسکلهی آهنین تا بناگوش زمین پیش رفته است و گاهي درختان نيز در اين مسير دخيلند و چراغ هايي كه روشن خواهند كرد زماني ، زندان بندگي را آري افق در دوردستها محو است نورش را بر گستره ي زندگي نميبيني ستارهها در شبان تنهاييهايم راستش را بخواهي، اصلا ستارهاي نيست دلم براي خودم ميسوزد 1386/09/10 میخواهمت چنان که تن خسته خواب را ... دوم تير، دوم راز، دوم نياز، دوم منزوي، دوم عشق، دوم انتظار ... نميدانم چرا منتظرم، آخر انتظار چه؟ سختي تنهايي را دوباره حس ميكنم، زجر و عجز و نياز، همه دست به دست هم دادند، تا تحمل اين انتظار را به كامم تلختر كنند و با تصوير منزوي پرواز ميكنم. امروز تنهاييش را حس كردم، او شمعي است كه ذره ذره ميسوزد و روزي تمام خواهد شد، چون كه با سوختنش جان و روان انسان نماها روشن و گرم ميكند ولي ميترسم اگر در اين سوختن پروانه را هم سهيم كند، هرچند شنيدهايم كه سوختن كمال عشق است. حتما حكمتي دارد. دلم برايش ميسوزد، نه، باز هم دروغ ميگويم؛ دلم براي خودم ميسوزد. همهي دوستان جمعند و من ماندهام اينجا تنهاي تنها، حتي زبان نيز قاصر است از بيان اين همه بي كسي، از بيان فريادهاي خشكيدهام ... ولي الآن ميدانم كه بهترين را يافتي، من هم دوستش دارم. 1386/04/02 - خانه هنرمندان ايران - تالار ناصري - مراسم بزرگداشت زنده ياد منزوي صدا تو هم اين صدا را ميشنوي؟ نميدانم صداي چيست. نميشنوي؟ گويي صداي دهل مرگ است، لرزه بر اندام ميافكند و يا شايد كسي بر در زندان ديوانگي ميكوبد. چرا من ميشنوم، تو نميشنوي؟ پس برايت بازگو ميكنم كه چگونه صداييست. صدايي به بلنداي نگاهت، به وسعت ابهام زمان است، به وحشت تنهايي ... نميدانم شايد قايقي به سوي ساحل نيستي ميرود و صداي دويدن پارو روي درياست و يا فرياد دختري بيپناه در انبوه نگاههاي حريص است، شايد هم صداي پاي جنيني است بر ديوارهي دل مظهر لطافت، كه شاهراهي به اين ديوانه بازار يابد. هان فهميدم كه صداي چيست كه تو نميشنوي، شايد صداي فوران انديشه در محدودهي تنگ افكارم است كه ياراي تحمل اين همه انديشه را ندارد، آري فكر توست كه كولهبار انديشه را لبريز كرده ... . باز هم نميدانم، شايد چيز ديگريست. گاهي اوقات خيلي اتفاقات ميافته ولي در اصل هيچ اتفاقي نيفتاده ميخوام به خودم دروغ بگم ولي نميشه، ميدوني چي شد؟ همش يه لحظه بود، يه جملهي كوتاه، وسطاي راه، نه راه پس بود نه راه پيش، نه خوش گذشت نه بد. اصلا نميدونم چي شد. اگه شما ميدوني به منم بگو. مثل اينكه تمام اتفاقا اين شعر منزوي بود: با تو عشق ميورزم و اي پريچه و خود نيز از وجود يك دره در ميان خبر دارم عشق من، اگر تقويم، بيست سال پس ميرفت ميشد اين مزاحم از ميانه بردارم مشكلم بهار توست، در خزان من، آري آنچه تو پيش رو داري، من به پشت سر دارم . . . 1386/03/27 آخرين مطالب وبلاگ
بدبخت دیدید؟بهارههه آی بهارهههه چه می دونم !!! سردرگم مرا عاشق ترین دیوانه ی مجنون نخوان... همسفر ياد ياران یازدهمین عصر شعر موعود کوچ شعری که خیلی دوست دارم فاجعه مسئولیت وقت رفتن نا سازگاری سلام دوباره گرد گيري تظاهر سفر دومين روز . . . خيال ابريشمي رسم دنیا ... غریزه جنسی زندان معشوق میخواهمت چنان که تن خسته خواب را ... صدا گاهي اوقات خيلي اتفاقات ميافته ولي در اصل هيچ اتفاقي نيفتاده هنر و جنون اولین شعر |