|
بهارههه آی بهارهههه
انقدر خودمو درگیر کار کردم که از در گیری های ذهنیم دور شم، تو درگیری های کاری غرق شدم(از چاله افتادم تو چاه) دیگه وقتی برای خانواده نمی زارمٰٰ، دیگه مهمونی نمیرم، مهمونامونو نمی بینم، خرید نمی کنم، باهاشون نمی خندم، دعوامون نمیشه، از دوستام دور شدم، بازم بگم؟از وضع خونه و خونه تکونی هم خبر ندارم... راستش هوا بهاریه ولی از حال و هوای بهار خبری نیستا!!!! یادش بخیر قدیما چقدر درگیر بهار میشدیم. می خوام یه خونه تکونی تو دلم کنم و هر چی هرزست بریزم بیرون (البته خیلی سخته، امیدوارم بتونم) ولی امیدوارم شماها منو بیرون نندازید. نامردی نکنیدااااااااااااااااااااااااااااااا راستی دیدید استقلال باخت و آبروم رفت !!! ای خدا... سردرگم سلام میدونید یه خرده سردرگم شدم. الان هدف مشخصی ندارم . نه اینکه همه وقتمو به بطالت بگذرونم یه خرده بین روح و جسم و عقلم درگیری و کشمکشه. در اصل قاطی کردم. مثلا ۵ روزه ۲۱ساله شدم و بزرگتر ولی برعکس کوچکتر شدم. دلم هوای صد سال تنهایی ماکزو کرده ولی ندارمش. باید مسیرمو مشخص کنم اینجوری نمیشه. شنبه با دوستم رفتم داراباد چقدر خوش گذشت. از همه کسایی که تولدمو تبریک گفتن تشکر می کنم و همچنین همه کسایی هم که به یادم بودن ولی امکانشو نداشتن یا ... دمشون گرم. مسئولیت خوشحالم از اینکه من هم می تونم موثر باشم و ناراحتم چون با تاثیری که میزارم خیلی ها رو عذاب می دم و میترسم از اینکه تاثیر بدی روی کسی بزارم. هر چه بیشتر احساس مسئولیت می کنی زندگی برات سخت تر می شه، به ویژه اگه مسئول رفع نیازهای روحی کسی باشی که مشکل روحی مشکلات زیادی به دنبال داره و من هم که دوست دارم همه کارامو به نحو احسنت انجام بدم و فشار روحی که به خودم وارد میشه و اعتراضایی که تو دلم می مونه و نمی تونم بیان کنم و ... امروز یه بار مسئولیت بزرگی از رو دوشم برداشته شد که جای امیدواری داره ولی طبق معمول من همیشه دنبال دردسرم و سریعا براش یه جایگزین پیدا می کنم هر چند خسته شدم و خودم احتیاج به یه حامی روحی دارم. دستمو بگیرید منم می خوام بیام پیشتون... اصلا صدامو می شنوید منم اینجام... سفر دلتنگم از نا مهربانی ها .........................ای دو ست با من مهربان تر باش... دیگه خسته شدم، از همه چیز نوشتم جز خودمون... ازت دور شدم. دلم برات خیلی تنگ شده، آخه دوست داشتن هم نهایت داره ، پس چرا تو بی نهایت دوست داشتنی هستی ؟ بازم می خوام برگردم پیشت، یادته چه روزایی با هم داشتیم؟ دل تنگم ،خسته ام، دستمو بگیر ، دیگه نمی تونم این بغض تحمل کنم ، کم آوردم، بدون تو نمی تونم. تنها از تو کمک می خوا م، وقتی از پیشت رفتم از همه کمک خواستم ، کسی کمکم نکرد ، هر کس هم که این کارو کرد به خاطر خودش بود. ولی الان میتونم با جرعت بگم فقط از تو کمک می خوام... لطفتو از من دریغ نکن.فکر می کنی نفهمیدم تو هم منو فراموش نکردی؟ پس کسی که تو این مدت این همه ، بی توقع کمکم کرد کی بود؟ منتظرم باش بار سفرمو بستم ، دارم میام. ................خدایا خیلی دوستت دارم... معشوق می دانم بیان هر چیزی سهل و عمل به آن دشوار است. ولی باید خود خواهی را کنار گذاشت و سعی کرد، شعار نمیدهم تلاش میکنم. به نظر من تعلق خاطر مستلزم تعلق وجود و جسم نیست، حتی نیازمند برخورداری تمامی الطاف و عواطف طرف مقابل هم نیست بلکه این تعلق انس و الفتی هست که از فکر کردن به معشوق، مساعدت ها، دیدن زنده بودن و زندگی کردن و آرامش جسم و روح اوست. این اعتقاد را هم دارم که دوست داشتن کسی مستلزم دوست داشتن یا پذیرفتن تمامی تعلقات، خواستههای منطقی و دوستیهای اوست. ولي اين را همه ميدانيم كه "خود كرده را تدبير نيست " پس فقط به فكر خودمان نباشيم و طرف مقابل را هم به عنوان مهرهي اصلي در نظر بگيريم. البته همه ي اينها نظر شخصي بود. آخرين مطالب وبلاگ
بدبخت دیدید؟بهارههه آی بهارهههه چه می دونم !!! سردرگم مرا عاشق ترین دیوانه ی مجنون نخوان... همسفر ياد ياران یازدهمین عصر شعر موعود کوچ شعری که خیلی دوست دارم فاجعه مسئولیت وقت رفتن نا سازگاری سلام دوباره گرد گيري تظاهر سفر دومين روز . . . خيال ابريشمي رسم دنیا ... غریزه جنسی زندان معشوق میخواهمت چنان که تن خسته خواب را ... صدا گاهي اوقات خيلي اتفاقات ميافته ولي در اصل هيچ اتفاقي نيفتاده هنر و جنون اولین شعر |