تبليغاتX
باران






خيال ابريشمي
دور دست ها پیداست

و مردمانی که می روند

به ناکجا

هیچ کس،

مقصد را نمی داند

همه می روند

کوچک و کوچک تر می شوند... محو می شوند

آری!

وقتی که دیگر نخواهی بود

دیگر

چه سود، رفتن ها،

رسيدن ها

تو هم حركت مي كني

دستت را به ميله ابريشمي خيال گرفته اي

چشمانت امتداد ويراني را

مي خواند

در حالي كه ماده درپيچ هاي تند، تو را

به بدبختي عظيم پيشرفت مي رساند

تو در سرزمين باور هايت

در رزمايشي بزرگ

مي جنگي

براي رسيدن به آزادي

ولي در ميان مسير،

ضربه هاي محكم جسم

تو را مانند ضربه هاي محكم پتكي،

 از حركت در مسيرت

باز ميدارد

و دوباره به وحشت اين ديوانه بازار

برمي گردي . . .

باز چشمانت را مي بندي،

سعيت را مي كني

ولي،

نمي تواني . . .

تا پرواز را سرگرفتي

صداي فريبنده زني درگوشت

زمزمه مي كند

((اتوبوس در ايستگاه مي ايستد))

وجسمت ثابت قدم در اين وا نفسا

لحظه به لحظه

به مقصد نزديك تر مي شود

در حالي كه،

خيال هاي ابريشميت

نخ نما شده

و بندهاي زندگيت را

از هم مي گسلد. . .

۶/۹/۱۳۸۶

ساعت ۶:۵۵

اتوبوس دانشگاه

تاريخ ارسال : شنبه 27 بهمن1386
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : شعر


آخرين مطالب وبلاگ
بدبخت دیدید؟
بهاره‌ه‌ه آی بهاره‌ه‌ه‌ه
چه می دونم !!!
سردرگم
مرا عاشق ترین دیوانه ی مجنون نخوان...
همسفر
ياد ياران
یازدهمین عصر شعر موعود
کوچ
شعری که خیلی دوست دارم
فاجعه
مسئولیت
وقت رفتن
نا سازگاری
سلام دوباره
گرد گيري
تظاهر
سفر
دومين روز . . .
خيال ابريشمي
رسم دنیا ...
غریزه جنسی
زندان
معشوق
می‌خواهمت چنان که تن خسته خواب را ...
صدا
گاهي اوقات خيلي اتفاقات مي‌افته ولي در اصل هيچ اتفاقي نيفتاده
هنر و جنون
اولین شعر

All Rights Reserved By SNowball