|
دومين روز . . .
امروز دومين روز بيست سالگيمه از همون اولين روزش با ماجراهاي عجيب و غريب شروع شد و اميدوارم، خوب تموم شه. معمولا بزرگتر ها به ما هرچي مي گن خودشون بهش عمل نمي كنن. اما داييم يه حرفي زد كه خودش هم بهش عمل مي كنه. اونم اين كه آدم هر چقدر هم كه خوب باشه بايد بي رحم باشه تا، بتونه زندگي كنه. من هم مي خوام از اين به بعد، بي رحمانه زندگي كنم. خسته شدم از بس به همه ((بله)) گفتم. مي خوام ((نه)) رو بيارم تو كارام. نظر شما چيه؟؟؟ آخرين مطالب وبلاگ
بدبخت دیدید؟بهارههه آی بهارهههه چه می دونم !!! سردرگم مرا عاشق ترین دیوانه ی مجنون نخوان... همسفر ياد ياران یازدهمین عصر شعر موعود کوچ شعری که خیلی دوست دارم فاجعه مسئولیت وقت رفتن نا سازگاری سلام دوباره گرد گيري تظاهر سفر دومين روز . . . خيال ابريشمي رسم دنیا ... غریزه جنسی زندان معشوق میخواهمت چنان که تن خسته خواب را ... صدا گاهي اوقات خيلي اتفاقات ميافته ولي در اصل هيچ اتفاقي نيفتاده هنر و جنون اولین شعر |