|
نا سازگاری
دلم خیلی گرفته، مثل اینکه روزگار با ما سر سازگاری نداره ولی نه "خودم کردم که لعنت بر خودم باد" همه ی اشتباهاتمونو با گفتن کلمه ی روزگار توجیه می کنیم ، مثل اینکه ما سر سازگاری با دنیا نداریم . همیشه با خودم فکر می کنم، ما که می دونیم با انجام بعضی کارا دچار مشکل می شیم چرا این کارارو انجام میدیم؟ حتی گاهی اوقات تجربه ی تلخش مثل یه ننگ همیشه تو کوله پشتی خاطراتمون هست و عذاب وجدان و... یا حتی زیان انجام بعضی کارا هیچ وقت از صفحه ی زندگیمون پاک نمیشه و تا عمر داریم باید تاوانشو پس بدیم . واقعا نمی دونم چرا تجربه اثر زیادی تو زندگی نداره؟ اصلا به قول داییم تجربه زمانی تجربست که دیگه تکرار نشه . اعصابم خرده، نمی دونم باید چی کار کنم، جالب اینجاست من که از غفلت مردم می گم و خودم غافل تر از همه ام...
آخرين مطالب وبلاگ
بدبخت دیدید؟بهارههه آی بهارهههه چه می دونم !!! سردرگم مرا عاشق ترین دیوانه ی مجنون نخوان... همسفر ياد ياران یازدهمین عصر شعر موعود کوچ شعری که خیلی دوست دارم فاجعه مسئولیت وقت رفتن نا سازگاری سلام دوباره گرد گيري تظاهر سفر دومين روز . . . خيال ابريشمي رسم دنیا ... غریزه جنسی زندان معشوق میخواهمت چنان که تن خسته خواب را ... صدا گاهي اوقات خيلي اتفاقات ميافته ولي در اصل هيچ اتفاقي نيفتاده هنر و جنون اولین شعر |