تبليغاتX
باران






وقت رفتن
دلا خونه ای خدا از دست این دوره زمونه
هیچ کسی اینجا دیگه درد دلم رو نمی دونه

ابرای توی دلم داره میباره دونه دونه
منم از اینجا می رم یه روزی آخرش شبونه

ساعت روی دیوار آواز رفتنو می خونه
عقربه وقتی می چرخه دلمو می سوزونه

هیچ کسی تو جاده نیست که چشم به راه من بمونه
تا کی منتظر بمونم ای خدا، شدم دیوونه

کوله بار غم هامو می کشم به روی شونه
آهی از ته دلم میادو تو گلوم می مونه

تن خسته، قلب زخمی میده دستم یه بهونه
که بریزم اشکامو آروم آروم روی گونه

heart

تاريخ ارسال : پنجشنبه 29 فروردین1387
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : شعر


آخرين مطالب وبلاگ
بدبخت دیدید؟
بهاره‌ه‌ه آی بهاره‌ه‌ه‌ه
چه می دونم !!!
سردرگم
مرا عاشق ترین دیوانه ی مجنون نخوان...
همسفر
ياد ياران
یازدهمین عصر شعر موعود
کوچ
شعری که خیلی دوست دارم
فاجعه
مسئولیت
وقت رفتن
نا سازگاری
سلام دوباره
گرد گيري
تظاهر
سفر
دومين روز . . .
خيال ابريشمي
رسم دنیا ...
غریزه جنسی
زندان
معشوق
می‌خواهمت چنان که تن خسته خواب را ...
صدا
گاهي اوقات خيلي اتفاقات مي‌افته ولي در اصل هيچ اتفاقي نيفتاده
هنر و جنون
اولین شعر

All Rights Reserved By SNowball