|
وقت رفتن
دلا خونه ای خدا از دست این دوره زمونه هیچ کسی اینجا دیگه درد دلم رو نمی دونه ابرای توی دلم داره میباره دونه دونه ساعت روی دیوار آواز رفتنو می خونه هیچ کسی تو جاده نیست که چشم به راه من بمونه کوله بار غم هامو می کشم به روی شونه تن خسته، قلب زخمی میده دستم یه بهونه
آخرين مطالب وبلاگ
بدبخت دیدید؟بهارههه آی بهارهههه چه می دونم !!! سردرگم مرا عاشق ترین دیوانه ی مجنون نخوان... همسفر ياد ياران یازدهمین عصر شعر موعود کوچ شعری که خیلی دوست دارم فاجعه مسئولیت وقت رفتن نا سازگاری سلام دوباره گرد گيري تظاهر سفر دومين روز . . . خيال ابريشمي رسم دنیا ... غریزه جنسی زندان معشوق میخواهمت چنان که تن خسته خواب را ... صدا گاهي اوقات خيلي اتفاقات ميافته ولي در اصل هيچ اتفاقي نيفتاده هنر و جنون اولین شعر |