تبليغاتX
باران






گاهي اوقات خيلي اتفاقات مي‌افته ولي در اصل هيچ اتفاقي نيفتاده
مي‌خوام به خودم دروغ بگم ولي نمي‌شه، مي‌دوني چي شد؟
همش يه لحظه بود، يه جمله‌ي كوتاه، وسطاي راه، نه راه پس بود نه راه پيش، نه خوش گذشت نه بد.
اصلا نمي‌دونم چي شد. اگه شما مي‌دوني به منم بگو. مثل اينكه تمام اتفاقا اين شعر منزوي بود:
با تو عشق مي‌ورزم و اي پريچه و خود نيز                     از وجود يك دره در ميان خبر دارم
عشق من، اگر تقويم، بيست سال پس مي‌رفت            مي‌شد اين مزاحم از ميانه بردارم
مشكلم بهار توست، در خزان من، آري                         آنچه تو پيش رو داري، من به پشت سر دارم
. . .

1386/03/27
تاريخ ارسال : دوشنبه 1 بهمن1386
نويسنده مطلب : باران
موضوع مطلب : حديث ماتم


آخرين مطالب وبلاگ
بدبخت دیدید؟
بهاره‌ه‌ه آی بهاره‌ه‌ه‌ه
چه می دونم !!!
سردرگم
مرا عاشق ترین دیوانه ی مجنون نخوان...
همسفر
ياد ياران
یازدهمین عصر شعر موعود
کوچ
شعری که خیلی دوست دارم
فاجعه
مسئولیت
وقت رفتن
نا سازگاری
سلام دوباره
گرد گيري
تظاهر
سفر
دومين روز . . .
خيال ابريشمي
رسم دنیا ...
غریزه جنسی
زندان
معشوق
می‌خواهمت چنان که تن خسته خواب را ...
صدا
گاهي اوقات خيلي اتفاقات مي‌افته ولي در اصل هيچ اتفاقي نيفتاده
هنر و جنون
اولین شعر

All Rights Reserved By SNowball