|
صدا
تو هم اين صدا را ميشنوي؟ نميدانم صداي چيست. نميشنوي؟ گويي صداي دهل مرگ است، لرزه بر اندام ميافكند و يا شايد كسي بر در زندان ديوانگي ميكوبد. چرا من ميشنوم، تو نميشنوي؟ پس برايت بازگو ميكنم كه چگونه صداييست. صدايي به بلنداي نگاهت، به وسعت ابهام زمان است، به وحشت تنهايي ... نميدانم شايد قايقي به سوي ساحل نيستي ميرود و صداي دويدن پارو روي درياست و يا فرياد دختري بيپناه در انبوه نگاههاي حريص است، شايد هم صداي پاي جنيني است بر ديوارهي دل مظهر لطافت، كه شاهراهي به اين ديوانه بازار يابد. هان فهميدم كه صداي چيست كه تو نميشنوي، شايد صداي فوران انديشه در محدودهي تنگ افكارم است كه ياراي تحمل اين همه انديشه را ندارد، آري فكر توست كه كولهبار انديشه را لبريز كرده ... . باز هم نميدانم، شايد چيز ديگريست. آخرين مطالب وبلاگ
بدبخت دیدید؟بهارههه آی بهارهههه چه می دونم !!! سردرگم مرا عاشق ترین دیوانه ی مجنون نخوان... همسفر ياد ياران یازدهمین عصر شعر موعود کوچ شعری که خیلی دوست دارم فاجعه مسئولیت وقت رفتن نا سازگاری سلام دوباره گرد گيري تظاهر سفر دومين روز . . . خيال ابريشمي رسم دنیا ... غریزه جنسی زندان معشوق میخواهمت چنان که تن خسته خواب را ... صدا گاهي اوقات خيلي اتفاقات ميافته ولي در اصل هيچ اتفاقي نيفتاده هنر و جنون اولین شعر |