|
میخواهمت چنان که تن خسته خواب را ...
دوم تير، دوم راز، دوم نياز، دوم منزوي، دوم عشق، دوم انتظار ... نميدانم چرا منتظرم، آخر انتظار چه؟ سختي تنهايي را دوباره حس ميكنم، زجر و عجز و نياز، همه دست به دست هم دادند، تا تحمل اين انتظار را به كامم تلختر كنند و با تصوير منزوي پرواز ميكنم. امروز تنهاييش را حس كردم، او شمعي است كه ذره ذره ميسوزد و روزي تمام خواهد شد، چون كه با سوختنش جان و روان انسان نماها روشن و گرم ميكند ولي ميترسم اگر در اين سوختن پروانه را هم سهيم كند، هرچند شنيدهايم كه سوختن كمال عشق است. حتما حكمتي دارد. دلم برايش ميسوزد، نه، باز هم دروغ ميگويم؛ دلم براي خودم ميسوزد. همهي دوستان جمعند و من ماندهام اينجا تنهاي تنها، حتي زبان نيز قاصر است از بيان اين همه بي كسي، از بيان فريادهاي خشكيدهام ... ولي الآن ميدانم كه بهترين را يافتي، من هم دوستش دارم. 1386/04/02 - خانه هنرمندان ايران - تالار ناصري - مراسم بزرگداشت زنده ياد منزوي آخرين مطالب وبلاگ
بدبخت دیدید؟بهارههه آی بهارهههه چه می دونم !!! سردرگم مرا عاشق ترین دیوانه ی مجنون نخوان... همسفر ياد ياران یازدهمین عصر شعر موعود کوچ شعری که خیلی دوست دارم فاجعه مسئولیت وقت رفتن نا سازگاری سلام دوباره گرد گيري تظاهر سفر دومين روز . . . خيال ابريشمي رسم دنیا ... غریزه جنسی زندان معشوق میخواهمت چنان که تن خسته خواب را ... صدا گاهي اوقات خيلي اتفاقات ميافته ولي در اصل هيچ اتفاقي نيفتاده هنر و جنون اولین شعر |