|
زندان
تا چشم کار می کند همین اسکلهی آهنین تا بناگوش زمین پیش رفته است و گاهي درختان نيز در اين مسير دخيلند و چراغ هايي كه روشن خواهند كرد زماني ، زندان بندگي را آري افق در دوردستها محو است نورش را بر گستره ي زندگي نميبيني ستارهها در شبان تنهاييهايم راستش را بخواهي، اصلا ستارهاي نيست دلم براي خودم ميسوزد 1386/09/10 آخرين مطالب وبلاگ
بدبخت دیدید؟بهارههه آی بهارهههه چه می دونم !!! سردرگم مرا عاشق ترین دیوانه ی مجنون نخوان... همسفر ياد ياران یازدهمین عصر شعر موعود کوچ شعری که خیلی دوست دارم فاجعه مسئولیت وقت رفتن نا سازگاری سلام دوباره گرد گيري تظاهر سفر دومين روز . . . خيال ابريشمي رسم دنیا ... غریزه جنسی زندان معشوق میخواهمت چنان که تن خسته خواب را ... صدا گاهي اوقات خيلي اتفاقات ميافته ولي در اصل هيچ اتفاقي نيفتاده هنر و جنون اولین شعر |